دلتنگی….

3 03 2016

پنجشنبه 13 اسفند 1394

گاهی دلم می‌گیرد. دل همه می‌گیرد، ولی دلم بد جور می‌گیرد. مائیم و کهنه دلقی….23501950700_a403300f43_b

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

 

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

 

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

 

قاصدك
هان،
ولي … آخر … اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

 

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

 

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند





زندگی جاری است…

24 01 2013

پنجشنبه 5بهمن 1391
بی هیچ توضیحی دیدن این کلیپ توصیه می‌شود:





اصل قورباغه

15 10 2008

GrayTreeFrogOnBranch

اگر یک قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می‌کند ؟

بیرون می‌پرد ! در واقع قورباغه فورا به این نتیجه می‌رسد که لذتی در کار نیست و باید برود !

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیل‌هایش را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و بتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می‌کند ؟

استراحت می‌کند … چند دقیقه بعد به خودش می‌گوید : ظاهرا آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است .

نتیجه اخلاقی داستان !

زندگی به تدریج اتفاق می‌افتد . ماهم می‌توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است . همه ما باید نسبت به جریانات زندگی‌مان آگاه و بیدار باشیم .

سوال ؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده‌اید نگران نمی‌شوید ؟

البته که می‌شوید ! سراسیمه به بیمارستان تلفن می‌زنید : الو ، اورژانس ، کمک ، کمک ، من چاق شده‌ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد ، یک کیلو این ماه ، یک کیلو ماه آینده و …. آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می‌دهید ؟ نه ! با بی‌خیالی از کنارش می‌گذرید .

برای کسانی که ورشکسته می‌شوند ، اضافه وزن می‌آورند یا طلاق می‌گیرند یا آخر ترم مشروط می‌شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی‌افتد یک ذره امروز ، یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می‌پرسیم : چرا این اتفاق افتاد ؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد . هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می‌شود ، مثل قطره های آب که صخره‌های سنگی را می‌فرساید . اصل قورباغه‌ای به ما هشدار می‌دهد که مراقب تمایلات خود باشید !

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا دارم می‌روم ؟ آیا من سالمتر ، مناسبتر ، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته‌ام هستم ؟ واگر پاسخ منفی است بی‌درنگ باید در کارهای خود تجدید‌نظر کنیم.

خلاصه کلام

شاید این نکته رعب‌انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید و پایین بیفتید.

برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن

نوشته آندره متیوس

(لبته برای من ای‌میل شده بود)

Technorati Tags: ,




سیاه و سفید =غم وشادی

6 02 2008

می‌گفت: همه کلیدهای پیانو دورنگ دارد: سیاه وسفید. فشردن فقط کلید سفید یا فقط کلید سیاه یکنواخت به نظر می‌رسد. آهنگ موزون از فشار به موقع کلیدهای سیاه وسفید ایجاد می شود.

زندگی نیز ترکیبی از غم وشادی است.  غم نیز به جای خود خوب است.

1369839-ea35925f7c3314c9.jpg





گذران عمر

30 10 2007

يادت باشه دنيا گرده. هر وقت احساس كردي به آخر رسيدي شايد در نقطه شروع باشي!!! ما لحظه ها را ميگذرانديم تا به خوشبختي برسيم افسوس خوشبختي همان لحظه ها بود که ميگذرانديم. ما چقدر دير متوجه مي شويم که زندگي يعني همان روزهايي که زود گذشتن آن را آرزو مي کنيم





دلیل زندگی

23 10 2007

نيچه معتقد است:

کسی که دليلی برای زندگی کردن داشته باشد می تواند هر ناملايمتی در زندگی را تحمل کند





يک روز زندگي

26 10 2006

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است .تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سکوت کرد .آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سکوت کرد .کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت :
عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت .تمام روز را به بد وبيراه و جار و جنجال از دست دادي ، تنها يک روز ديگر باقيست . بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن .
لابه لاي هق هقش گفت : اما با يک روز !….. با يک روز چکار مي توان کرد ؟
خدا گفت:
آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امورش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد .
و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : و حالا برو و زندگي کن .
اما مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد …… بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ، بگذار يک مشت زندگي را مصرف کنم .
آن وقت شروع به دويدن کرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد . ميتواند ………………
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را بدست نياورد اما …… اما در همان يک روز دست به پوست درخت کشيد ، روي چمن خو ابيد ، کفش دوزکي را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنهايي که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت .کسي که هزار سال زيسته بود !!!!!