مهر بدون مدرسه

23 09 2018

یکشنبه اول مهر 1397

download

بازهم اول مهر و دل‌تنگی‌های آن. باز خیابانهایی که به لطف خنده‌های کودکان شاد است و می‌خندد. بعد از حدود 50 سال، اولین باری است که دیگر اول مهر برایم مفهوم 50 سال سابق را ندارد. در این 50 سال یا دانش‌آموز بودم، یا دانشجو و یا معلم  و اکنون بازنشسته.

برای دیدن بهتر گذشته، باید از افق فاصله گرفت و بالاتر رفت. این 50 سال در افق بودم و اکنون که این فرصت نصیبم شده تا به گذشته بهتر نگاه کنم، باز هم خودم را سرزنش می‌کنم. چه فرصت‌هایی که از دست رفت. زندگی همین است. باید ساخت و با شرایط کنار آمد.

اکنون در برهه دیگری از زندگی هستم. نه می‌توان برگذشته خرده گرفت و نه می‌توان تعهدی برای ادامه بهتر زندگی داشت. تا بوده همین بوده. تاسف بر گذشته و امید به آینده.





برای عزت‌اله انتظامی، دو چشمی که از شمار چشم‌ها کم شد

17 08 2018

جمعه 26 مرداد 1397

94 سال. پایان عمر. امروز جمعه عزت‌اله انتظامی از میان ما رفت. فیلم‌هایش همه برای ما خاطره‌اند.  گراند سینما، حاجی واشنگتن، ناصرالدین شاه اکتور سینما، پستچی، هامون و… و البته شاهکار سریالیش با کارگردانی علی حاتمی، هزار دستان. حیف شد. بدون تردید جایگزین ندارد. عزت‌مندانه زیست و سر به اصحاب قدرت خم نکرد. خواستند ابزارش کنند. نشد. نتوانستند. در باور مردم ابزار نشد. (+)

از میان صدها پست اینستاگرامی و توییتری و غیره، طبق معمول علیرضا مجیدی ابتکار خوبی به خرج داد و متن سخنان وی در یونسکو را در وبلاگش درج کرد. آنچه در زیر می‌آید، به نقل از علیرضا مجیدی است:

خـدایا مرا یاری کن تا با این کامپیوتر کهنه سالخورده و این نرم‌افزار کاغذی بتوان حرف دلم را بـزنم

«اگر نیت یک ساله دارید گندم بکارید/اگر نیت ده ساله دارید، درخت غـرس کنید/اگر نیت صـد سـاله دارید، آدم تربیت کنید؛ انسان/سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند

توی کوچه‌های سنگلج جلو می‌روم، توی محله‌های قدیمی…نصف شب است. سرم را انداخته‌ام پایین. اما چیزی نمی‌بینم. سر هر کوچه یک تیر چراغ بـرق هست. اغلب لامپ ندارند. اگر هم دارند روشنایی ندارند. چیزی دیده نمی‌شود…دلم نمی‌خواهد چیزی را ببینم.

توی یک دنیای دیگر سیر می‌کنم. سر شب روی صحنه «تماشاخانه کشور» بودم؛ کوچه برلن، اول لاله‌زار،۱۳۲۰، جـنگ دوم جـهانی، اولین شبی که پیش پرده خواندم، نوجوان بودم. سالن تابستانی پر از جمعیت بود. از ترس می‌لرزیدم. جلوی سن که رفتم نمی‌توانستم راه بروم. تلوتلو می‌خوردم…اما خواندم…به خدا خواندم…پیش پرده خواندم. خوب هـم خـواندم.

حالا آخر شب است. دارم می‌دوم…تاریک است…نمی‌دانم به کجا می‌روم. توی کوچه پس کوچه‌ها می‌دوم. فرش قرمز زیر پایم است. تا چشم کار می‌کند فرش قرمز است. آرام‌آرام راه مـی‌روم. ایـن‌جا غرق نور است. دو طرف پر از فلیمبردار و عکاس و دوربین‌های تلویزیونی است. عکاس‌ها اشاره می‌کنند بایستیم تا عکس بگیرند، فیلم بگیرند و به تمام دنیا مخابره کند.

«سمفونی چنین گفت زرتشت»…آره، آره دارند راجـع بـه مـا توی بلندگوها حرف می‌زنند.

نمی‌فهم چه می‌گویند، اما اسم‌ها را می‌گویند…سرم دارد گیج می‌رود. نمی‌توانم راه بروم… توی کوچه‌های تنگ و گلی، طرف‌های درخونگاه، طـرفه‌های دبـاغ خـانه، بازار، سبزه میدان، سید نصر الدین، دارم می‌دوم، زمـین مـی‌خورم بلند می‌شوم…

روی صحنه سینمایی در شهر «وزول» فرانسه هستم برای دریافت جایزه افتخاری جشنواره برای یک عمر فعالیت‌های سینمایی…دارم می‌دوم…تـوی خـیابان سـپه، چهار راه حسن‌آباد، خیابان شاهپور، می‌دوم…و حالا در پاریس، خانه فرهنگ‌های جـهان، و در بزرگترین معبد فرهنگی دنیا، یونسکو…تشویق و تجلیل به خاطر یک عمر تلاش، با همهٔ ناملایمات، شکست‌ها و پیروزی‌ها…

مـن از سـنگلج آمـده‌ام…از تئاترهای لاله‌زار شروع کردم. از مردم کشورم نیرو گرفتم و پرورش پیدا کردم. دسـت‌شان را مـی‌بوسم. این بزرگداشت، تجلیل از فرهنگ و هنر و هویت سرزمین من است، نثار همه جوان‌های کشورم.

من عزت‌م…عـزت الله انـتظامی.۸۲ سالم است و تقریبا ۶۵ سال است که نمایش می‌دهم. نمایش‌های تلویزیونی…آه چـه‌قدر تـئاتر بـازی کردم. بیش از چهل فیلم بازی کرده‌ام.انتخاب کرده‌ام، هر کاری را قبول نکرده‌ام…و حالا ایـنجا هـستم…

(عزت‌الله انتظامی درگذشت – بـچه سنگلج…توی یونسکو… متن سخنرانی عزت الله انتظامی در مقر یونسکو)

و این هم یک سکانس دیدنی از فیلم حاجی واشنگتن

روحش شاد.





به بهانه دوهزارمین روز خاطره نویسی

10 07 2016

یکشنبه، 20 تیر 1395

دیروز وارد دوهزارمین روز خاطره نویسی شدم. البته نوشتن در مورد خاطره‌نویسی و نقش آن، نه فرصت این مقال است و نه نیاز خواننده این مطلب. آنچه در این مطلب می‌خواهم اشاره کنم، بیان تجربه‌ای است که شاید برای آدمهای پرحوصله مفید باشد.

خاطرات دبیرستان

خودم از بیش از 35 سال قبل تجربه مکتوب کردن خاطرات روزانه را داشتم. به هر دلیلی پس از سه سال نوشتن، دفتر خاطرات را به کناری نهادم. هرچند مرور آن باز خاطره‌انگیز است.

در اوایل سال 89 با سایت Ohlife آشنا شدم. یک سایت بسیار ساده. به راحتی وقایع روز یا همان خاطرات در آنجا نوشته و بایگانی می‌شد و البته دور از دسترس بقیه و محرمانه. هرروز در ساعتی که خودمان مشخص می‌کردیم، ایمیلی ارسال و نوشته دقیقا یکسال قبل همان روز را ایمیل می‌کرد. در واقع هر ایمیل یادآور خاطره » پارسال، همین روز» بود.

البته به مدد محیط‌ الکترونیکی من نسخه‌ای آفلاین از نوشته‌ها را برای خود ذخیره داشتم – هرچند خود این سایت امکان پشتیبان‌گیری را فراهم می‌کرد- .

در 19 اکتبر2014 ( 27 مهر 1393) – با اعلام قبلی البته – وبسایت Ohlife به فعالیت خود خاتمه داد.اما ایده ارسال فایل یادداشت یکسال قبل در ذهن من منجر به استفاده دیگری از محیط الکترونیکی گردید. اکنون من علاوه بر ادامه دادن روند ثبت الکترونیکی وقایع روزانه، بانک بسیار ساده‌ای هم با استفاده از اکسس مایکروسافت دارم که به راحتی تمام وقایع روزهای خاصی در سال‌های گذشته را برای مرور در اختیارم قرار می‌دهد.

معمولا کارهایی که می‌کنم برای بقیه ساده و پیش پا افتاده ولی برای خودم مهم است. این هم به یادگار بماند.





چرا رفتی؟

9 08 2014

شنبه 18 مرداد 1393

43 44 112 182 241 311 411 13930518100220968426114 13930518100252512426134 13930518100310655426144 13930518100346722426164

برای من حضور در کنسرت همایون شجریان به عنوان فرصتی بی‌نظیر برای بهره‌مندی از هنر فرزند بزرگ استاد آواز ایران-شجریان- بود. در نخستین دقایق فروش، بلیط را به صورت اینترنتی خریداری و در انتظار روز اجرای کنسرت لحظه‌شماری میکردم. 16 مرداد. 6 عصر. تالار وزارت کشور. این همایون شجریان است که دوستدارانش را به وجد می‌آورد. با فرازها وفرودهایش. با صدای دلنشین ومخملینش.کل مجموعه «چرارفتی» را – البته نه با همان ترتیب مجموعه منتشر شده- اجرا می‌کند. درلحظه اوج نیز تصنیف بسیار زیبای » چرارفتی» سروده بانوی -اکنون درحالت کمای غزلسرای ایران- سیمین بهبهانی. سالن به وجد آمده است. همه در اوجند…

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم نا شکیباست
چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم نا شکیباست
چرا رفتی چرا من قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هردو عالم بی خبر کن
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم…





با تمام اشکهایم!

13 07 2014

یکشنبه 22 تیر1393

Untitled1111

امشب فینال جام جهانی بین آلمان وآرژانتین برگزار می‌شود. از زمانی که یادم میاد، هیچگاه تمام بازی‌های جام جهانی رو «با خیال راحت» ندیدم.1978 آستانه پیروزی انقلاب- 1982و1986 اوج جنگ-1990 زلزله گیلان-1994ساعت بد پخش بازیها-1998پیروزی اصلاحات والبته نگرانی از به بار نشستن نهال نوپای اصلاحات-2002 سرعت آسیا در سبقت از ما-2006 دلهره بازی‌های تیم ملی .در برابر حریفان-2010 وضعیت بد سیاسی وحاکمیت تفکر احمدی‌نژاد وبالاخره 2014 وباز هم استرس بازی تیم ملی با بزرگان و البته این اواخر حملات اسرائیل به غزه. درد دارد. درد…


شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از این همه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم ، سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را ، موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه سا کت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید …
 فریدون مشیری.




مرگ 8 نمره‌ای!

21 10 2012

یکشنبه 30 مهرماه 1391

0,,16215024_401,00

26دانش‌آموز فدای 8 نمره درس آمادگی دفاعی شدند! همین.(+,+,+) آنچنان بغضی در گلو دارم که نمیتوانم چیزی بگویم!

این مسئولیت‌پذیرها : بروید از مسئولانش بپرسید.(+) این فرمایش جناب وزیرآموزش وپرورشه. احتمالا من وشما مخاطب این فرمایش هستیم. متاسفم که جان انسانها اینقدر بی‌ارزش شده.





دکتر شریعتی بیدارگر نسل جوان

18 06 2012

دوشنبه 29 خرداد 1391

برای دکتر شریعتی که در 29 خرداد 1356 چهره در خاک کشید….

در غوغای ایام در یادماندنی ها از یادها می‌روند. تردید نباید کرد که در دورانی که خیلی از اربابان زر و زور در خواب غفلت بودند، شریعتی به تنهایی پرچمدار بیداری بود.

220px-Dr_Ali_Shariati

“زندگی من، مجموعاً، عبارت است از چندین برنامه‌ی پنج‌ساله. همیشه کاری را شروع می‌کرده‌ام و به اوج می‌رسانده‌ام و آخر پنج سال درهم می‌ریخته؛ هر بار از سر: از اول نوجوانی تا 28 مرداد 32 و سقوط دکتر مصدق و آغاز دیکتاتوری، پنج سال. از این دوره تا تشکیل نهضت مقاومت ملی مخفی، که از 1337 به هم خورد و دستگیر شدیم، پنج سال. از 38 تا 43، در اروپا پنج سال. از 43 تا 48، دوره‌ی خاص آوارگی و زندان و مقدمه‌چینی و زمینه‌سازی دانشکده، پنج سال. دوره‌ی کنفرانس‌های دانشگاه‌ها و ارشاد، پنج سال، تا 51. پس از آن، زندان و خانه‌نشینی و خفقان پنج سال.” (با مخاطب‌های آشنا، مجموعه‌ی آثار 1، ص 262) (از اینجا)

اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت و اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.

                                                             شريعتي از كتاب شهادت (+)

زندگینامه ایشان در اینجا و اینجا