جنگ چهره زنانه ندارد

3 11 2017

جمعه، 12 آبان 1396

 

عشق تو جنگ عرفاً ممنوع بود،

اگه فرمانده می‌فهمید، یکی از اون دو نفرو به یگان دیگه‌ای منتقل می‌کرد،

خیلی راحت اونا رو از هم جدا می‌کردن.

ما از عشق‌مون مراقبت می‌کردیم.

ما قسم‌مون رو شکستیم…

ما عاشق شدیم…

سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ/ جنگ چهره زنانه ندارد

معرفی این کتاب (+)

Advertisements




متفاوت باشیم

31 08 2016

چهارشنبه 10 شهریور 1395

چند روز قبل تصویر زیر رو در یک وبسایت انتشار عکس دیدم و به نظرم بسیار جالب بود. بهانه این نوشتار، همین عکس است.

28373276184_fb05707f75_b

فصل مشترک اغلب افراد موفق در دنیا این است که متفاوت از سایرین فکر می کنند. جان ماکسول نویسنده‌ آمریکایی در کتاب پرفروشش بنام «افراد موفق چگونه فکر می‌کنند؟» راه های رسیدن به تفکر مولّد را توضیح می دهد.

او می گوید: اگر بتوانید نظام تفکر صحیح را در ذهن و باورتان پایه گذاری و آن را به یکی از عادت های روزانه خود تبدیل کنید، بی شک در تمام طول زندگی، فردی موفق و با تفکر سازنده خواهید بود.
در ادامه این مطلب شما را با روش هایی آشنا خواهیم کرد که به گفته ماکسول افراد موفق را به متفاوت اندیشدن ترغیب می کند.

steve-jobs-233

معتقدند که تفکر نوعی نظم است

به گفته مکسول، اگر می خواهید در تفکر کردن بهترین باشید، باید روی آن کار کنید و زمان مشخصی را برای این کار در نظر بگیرید. به عنوان مثال، جف وینر، مدیر عامل شبکه لینکدین 30 تا 90 دقیقه از وقتش را در روز خالی می گذارد تا روی مسائل شخصی، رهبری شرکت متبوعش و بسیاری مسائل دیگر تفکر نماید؛ بگذارید مثال دیگری بزنیم، ران شیچ، مدیر عامل فروشگاه های زنجیره ای Panera Bread نیز در آخر هر سال، زمانی را مشخص می کند تا درباره عملکرد گذشته اش فکر کند و ایده هایی را برای توسعه بیشتر فروشگاه هایش در آینده، بیابد.

مشخص می کنند که انرژی خود را روی کدام بخش متمرکز کنند

ماکسول استفاده از قانون 80/20 را پیشنهاد می دهد؛ او می گوید 80% از انرژی خود را صرف کارهای مهم کنید و 20% باقیمانده را به سایر امور اختصاص دهید. بخاطر داشته باشد که نمی توانید همه جا حاضر باشید، همه را بشناسید و همه کارها را انجام دهید؛ از این رو بهتر است که از انجام همزمان چند کار خودداری نمایید زیرا بازدهی شما را تا 40% کاهش می دهد. خود را در معرض افراد مختلف و در نتیجه ایده های گوناگون قرار می دهند

او می گوید، انسان های موفق بیشتر وقت خود را صرف معاشرت با افرادی می کنند که آنها را به چالش می کشند.

فقط ایده پرداز نمی کنند، بلکه برای عملی شدن ایده هایشان تلاش می کنند

از نظر او، ایده ها عمر کوتاهی دارند و شما باید قبل از اینکه تاریخ مصرفشان تمام شود، آنها را عملی کنید.

بر این باورند که ایده ها برای پرورش یافتن، به زمان نیاز دارند

آیا تابحال برایتان پیش آمده که در حین خواب ایده ای جالب به سرتان بزند و صبح روز بعد، پس از بیدار شدن، مضحک به نظرتان بیاید؟ از نظر ماکسول، افکار و ایده ها «باید تا زمان تجسم یافتن پرورش داده شوند» و سپس به بوته آزمایش گذاشته شوند. به یاد داشته باشید هرگز به دنبال عملی کردن نخستین ایده ای که به ذهنتان می رسد، نباشید.

با افراد باهوش همکاری می کنند

این نویسنده آمریکایی می گوید، همکاری با افراد باهوش نتایج بهتری را به دنبال خواهد داشت؛ اینکار شبیه این است که از یک میانبر برای رسیدن به مقصدتان استفاده کنید و به همین دلیل است که شرکت در جلسات همفکری بسیار سودمند واقع می شود.

ایده های محبوب را رد می کنند

او می گوید، اکثر مردم در انجام کارهای مختلف، با این ذهنیت که بقیه افراد قبلاً روی آن فکر کرده اند، یک راست به سراغ مرحله عملی کار می روند.
برای رد کردن اینگونه ایده ها، باید در مورد آنها احساس ناراحتی کنید. آنطور که مالکوم گلادول، روزنامه نگار و نویسنده کانادایی می گوید، بسیاری از کارآفرین های موفق در دنیا مانند اینگوار کامپراد (بنیانگذار شرکت چند ملیتی آیکا (IKEA) که از بزرگترین خرده فروشان مبلمان در سطح جهان است) دارای چنین شخصیتی هستند. باید اذعان کرد که اینگونه افراد از این که بقیه مردم درموردشان چه فکری می کنند، اصلاً نگران نیستند.

آنها از قبل برنامه ریزی می کنند و در عین حال فضای کافی برای احتمالات را هم در نظر می گیرند

اگر برای انجام کارهایتان استراتژی داشته باشید، حاشیه خطای خود را کاهش می دهید؛ صرفا داشتن ایده های کلی و مبهم از اینکه کجا قرار دارید و می خواهید چه کاری را انجام دهید، شما را به نتیجه ملموسی نمی رساند.
مکسول روش های موجود برای داشتن استراتژی را بدین شرح بر می شمارد:
1-موضوعات را در ذهنتان تجزیه کنید
2- از خودتان بپرسید که چرا این مسئله باید حل شود
3- موضوعات کلیدی را شناسایی کنید
4- منابع خود را بررسی کنید
5- هر فرد را در جایگاه مناسب خودش بکار گیرید
هنری فورد مخترع فقید آمریکایی می گوید، اگر کارهایتان را به قسمت های کوچک تر دسته بندی کنید، بی شک هیچ چیز دشوار نخواهد بود.

نه تنها متفاوت فکر می کنند، بلکه متفاوت نیز عمل می کنند

به دنبال راه های جدید باشید، آنها را آزمایش کنید، در زندگیتان با افراد جدید برخورد کنید، کتاب بخوانید، حتی اگر حوصله تان را سر ببرد. ماکسول می گوید، کلید موفقیت، در ایده پردازی نو و روش های جدید در زندگی، نهفته است.

برای ایده های دیگران به اندازه افکار خود ارزش قائلند

هیچگاه نمی توانید بگویید من همیشه کار درست را انجام می دهم. افراد موفق می دانند که باید به دیگر ایده ها نیز، شانس بدهند. استیو جابز بنیانگذار شرکت اپل، کارش را با عزمی راسخ شروع کرد و مطمئن بود که بهترین راه را انتخاب کرده است. در سال های بعد، اعتماد جابز به قدری نسبت به اعضای تیمش بالا رفت که می توانست به حرف های آنها مانند فکر های خودش گوش دهد و در تصمیم گیری هایش به آنها رجوع کند.

برای خود دستور کار دارند

بهترین مثالی که می توان در این رابطه آورد، فیسبوک است. شریل سندبرگ، مدیر ارشد عملیاتی این شرکت نیز همین کار را انجام می دهد. او در هر جلسه ای که شرکت می کند، دفترچه یادداشتی را به همراه می آورد و تک تک موارد ذکر شده در آن را مطرح نموده و پس از حل آن موضوعات، صفحه مربوط به آنها را پاره می کند.

ماکسول می گوید افراد باهوش، صرفا به برنامه ریزی روزهایشان بسنده نمی کنند؛ این افراد برای هفته ها، ماه ها و اهداف بلند مدت خود برنامه دارند و آنها را تا رسیدن به نتیجه، دنبال می کنند.

صرفا عمل نمی کنند و تفکر بازتابی دارند

تفکر و تامل بازتابی روی هر چیز، دورنمای جدیدی به شما می دهد و حس اعتماد به نفس بیشتری را در قدرت تصمیم گیریتان بوجود می آورد. به یاد داشته باشید که اگر بی گدار به آب بزنید و اینگونه فکر نکنید، بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید به عقب باز می گردید؛ همانطور که سقراط فیلسوف یونانی می گوید، زندگی بدون بررسی و آزمایش، ارزش زیستن ندارد.

در تفکرات منفی خودشان نیز، افراط نمی کنند

افراد موفق محدودیت ها را نمی‌بینند، بلکه به فرصتها چشم می دوزند؛ آنها به این جمله فکر می کنند که «من میتوانم.»
سام اوینگ ستاره اسبق بیسبال می گوید هیچ چیز خجالت آورتر از این نیست که شخصی را در حال انجام کاری ببینی که قبلاً به او گفته ای تو از پس این کار برنمی‌آیی!

منبع(*)





چشمهایشان!

6 07 2016

چهارشنبه، 16 تیر 1395

بدون شرح. پناهندگان در یونان.

Processed with VSCO with b5 preset

Processed with VSCO with b5 preset





به بهانه پایان سال 2013

31 12 2013

سه‌شنبه 10 دی‌ماه 1392

Image

در ساعات پایانی سال 2013 هستیم. یک سوال اساسی این است که سال میلادی چه ربطی به ما دارد؟ سوال خوبی است و جواب من اینه که به هرحال میزبان ما در این وبلاگ – وردپرس – در ایران نیست وقاعدتا یک جمع‌بندی در پایان سال دارد. خوب این هم نباشد، حداقل بهانه‌ای است برای باز کردن در این وبلاگ خاک گرفته.

متاسفانه و به دلایلی که -اگر منطقی فکر کنیم – قابل دفاع نیستند، اونقدر گرفتاری برای خودم درست کردم که وبلاگ‌نویسی -که به نظر من لذت غیرقابل وصفی دارد – در رتبه چندم قرار گرفته است. اشتغال بی‌حد در شبکه‌های اجتماعی یکی از دلایل کم‌نویسی است. خود وبلاگ‌نویسی ووبلاگ‌خوانی یک فعالیت تعاملی در فضای مجازی است. آنقدر که دنیا رو به سرعت آورده، سریع‌خوانی نیز جزء جدایی‌ناپذیر این جهان شده. توییتر با معجزه 140 کاراکتری خود دنیای خبرخوانی را تسخیر کرده.  فیسبوک به منبع عظیمی برای بیان احساسات واشتراک حالات تبدیل شده.گوگل‌پلاس دررقابت با فیسبوک چهارنعل در حال تاختن است. فرندفید که قرار بود در آن فید‌های فرندها به صورت متمرکز دیده شود، الان در بین ما کارکردی فیسبوکی-توییتری دارد. شبکه‌های اشتراک موسیقی هم که جایگاه خود را دارند. اینستاگرام تلفن‌های همراه و تبلت‌ها را تسخیر کرده و…..

این قدرت رسانه‌‌های مجازی است که شب‌نشینی‌ها اکنون از قالب سنتی خود خارج شده‌اند. در هر جمعی تعدادی گوشی وتبلت ولپ‌تاپ به دست در این فضای مجازی می‌چرخند.

 برای من که سنی چندین دهه‌ای دارم، غور و فرو رفتن در این بحر بی‌پایان فرصت تازه‌ای فراهم کرده تا نوع دیدن اجتماع و حتی نگرش به کارم را تغییر بدهم. نه که بخواهم تغییر بدهم، بلکه مجبورم تغییر بدهم و هیچگاه در این مورد دگم نبوده‌ام.

همواره در تازه‌های فضای مجازی پیشتاز بوده‌ام. این مطلب را نه از باب تفاخر، که از باب تذکر به خودم می‌گویم. از نخستین وبلاگ‌نویس‌های فارسی زبان بوده‌ام واز نخستین مشترکان  تمام شبکه‌های اجتماعی، یا حداقل از نخستین مشترکان شبکه‌های اجتماعی شناخته شده.

همیشه نوشته‌های وبلاگم ارزشمند نبوده‌اند. قبلا هم گفته‌ام که وبلاگ را بیشتر برای خودم می‌نویسم تا بنویسم. درشبکه‌ها نیز از خواندن مطالب جالب وجذاب لذت برده‌ام و پابه پای جوانان تاخته‌ام.

اینجا از همان اول بنای خود قرار بود آرامش‌گاهم باشد. واقعا بوده. امیدوارم بتوانم در سال 2014 شروع تازه‌ای داشته باشم.





زندگی جاری است…

24 01 2013

پنجشنبه 5بهمن 1391
بی هیچ توضیحی دیدن این کلیپ توصیه می‌شود:





عمر دوباره

21 12 2012

جمعه یکم دی 1391

به بهانه شایعه اتمام جهان در اول دی

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل وآسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است.*

دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى





شهر دزدان

18 10 2012

پنجشنبه 27 مهر 1391

Calvino-italo

ایتالو کالوینو (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ – ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.(اطلاعات بیشتر در مورد این نویسنده)

داستان کوتاهی از این نویسنده به نقل از سایت دیباچه:

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند…!
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید…
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده…!
روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان…
دزدها می‌امدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند…
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل این کارها نبود.
می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است…
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند…
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از …
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد…!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند…

تنها فرد درستكار، همان مرد اولي بود كه ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و كمی‌بعد از گرسنگي مرد.
……………………………………………..