آغاز بازنشستگی

23 07 2018

دوشنبه اول مرداد 1397

D1736590T13649071(web)(b)

روز هیجان‌انگیزی است. اولین روز بازنشستگی. بخشی از روزنوشت‌های دوروز قبل رو اینجا میارم – بااندکی تلخیص – و دیگر هیچ.

شنبه 30 تیر1397- خبر بسیار مهم و هیجان انگیز امروز صدور و امضای ابلاغ بازنشستگی من بود از اول مرداد با امضای مدیرکل. یک لحظه وا رفتم. البته لحظه‌ای بود و بلافاصله عادی شدم. بیش از 31.5 سال سرکار رفتم و این ابلاغ پایانی بود بر یک آغاز و آغازی بر یک آغاز دیگر. هنوز انرژی کار دارم. حتی بیشتر از قبل. احساس می‌کنم کلی تجربه دارم. روندهای اداری رو آشنا هستم. صحنه­های زیبایی رو در این سالها دیدم و البته نامرادیها هم کم نبوده. خیلی با بزرگی از کنار خیلی از مسائل عبور کردم. حقم در خیلی جاها خورده شد. امیدوارم حق کسی را نخورده باشم. در این 4.5 سال آخر که در اداره بودم، اصلا با کسی دعوا نکردم و سر کسی داد اساسی نکشیدم. خیلی‌ها به من لطف داشتن. بعضی‌ها ازم سوء استفاده کردن. من غرور خاص خودم رو داشتم. در خیلی از موارد از خیلی از استانها و همکاران اداره خودمون جلوتر بودم. درک سریعی از مسئله داشتم. برداشتهای من اکثرا درست بوده. هرچه بود – خوب یا بد، زشت یا زیبا – تمام شد. اما زندگی ادامه داره. سنگین‌تر و رنگین‌تر از قبل. هنوز مسئولیت عظیم خانواده بر دوشمه. هنوز در آغاز پیری هستم و هنوز خیلی‌ کار دارم. تعدادی گلدان در اداره داشتم. اونها و یه تعداد وسایل دیگمو گذاشتم تو ماشین. رفتم دنبال مریم. مریم بو برده بود. شامه‌ش در این چیزا حرف نداره. شب هیجان‌انگیزی در پیش رومه. فردا آخرین روز کاریمه. حالت ملسی دارم. خوب یا بد؟ نمی‌دانم…..

 

پی‌نوشت: معلومه که عکس تزئینیه.





بیست هزارمین روز تولد

26 09 2017

سه‌شنبه 4 مهر1396

عجیب و واقعی! 20 هزار روز از تولدم میگذره. نمیدونم چی بگم. اصلا مگه مهمه که 10 هزار یا 20 هزار یا هرچی باشه؟  فقط می‌دونم که یعنی خیلی. خیلی وقت داشتم برای خیلی کارها. حیف. کاش هرچی که مونده باشه، بهتر از اون چیزی باشه که تا حالا بوده. راستش این هم خیلی مهم نیست.





اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..

25 03 2016

جمعه 6 فروردین 1395

اندوه بزرگی به بزرگی غم، به بزرگی تنهایی. حال بدی دارم….

 

 

 

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی!

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..

 

«علیرضا بدیع»

87/10/08

 





بهار، ویرایش 1395

17 03 2016

پنجشنبه، 27 اسفند 1394

فاصله تا پایان سال، کمتر از 60 ساعت

4476757310_3a7f2cef0a_b

بهار اول فروردين شروع نمي‌شود. بهار از اولين برگ‌ها از اولين شكوفه‌ها شروع نمي‌شود. بهار وقت خريدن تقويم سال جديد و جنبيدن مورچه‌ها و سهره‌ها هم شروع نمي‌شود.

بهار يك جايي توي سر آدم است. دقيقا وقتي شروع مي‌شود كه آدم دنبال نقطه‌اي براي تغيير مي‌گردد. لحظه‌اي كه فكر مي‌كند از اول يك وقتي درس مي‌خوانم، ورزش را شروع مي‌كنم، دنبال كار ديگري مي‌روم، پسرم را مي‌برم كلاس آواز، ‌با همسرم ملايم‌تر حرف مي‌زنم. عاشق مي‌شوم. به خاطر همين بعضي‌ها در سال چند بهار دارند، بعضي‌ها هر چندسال يك بهار دارند و بعضي‌ها اصلا هيچ‌وقت بهار را نمي‌بينند؛ آن‌قدر كه به خودشان و به كارهايشان مطمئن‌اند. بهار همين لحظه است. همين لحظه كه آدم مي‌فهمد زندگي‌اش چيزي كم دارد. چيزي را بايد جا‌به‌جا كند، چيزي ر ا بايد جلوي دست بگذارد.
تقويم و سبزه و هفت‌سين همه بهانه‌هاي اين تغييرند. نشانه‌هايي كه آدم‌ها براي خودشان مي‌چينند تا يادشان بماند امروز روز موعود است.
اين بهار كه مي‌آيد براي همه، براي چندبهاره‌ها و كم‌‌بهاره‌ها، براي آن‌ها كه تقويم سال نو خريده‌اند و نخريده‌اند، براي آن‌ها كه منتظرند تا وقتش برسد و چيزي را جا‌به‌جا كنند يا آن‌ها كه فكر مي‌كنند همه‌چيز زندگي‌شان به روال است، يك پيغام بيشتر ندارد. برويد و برگ‌ها و مورچه‌ها و سهره‌ها را ببينيد. هيچ‌كدام چيزي كه قبلا ديده بوديد نيستند. (+)





دلتنگی….

3 03 2016

پنجشنبه 13 اسفند 1394

گاهی دلم می‌گیرد. دل همه می‌گیرد، ولی دلم بد جور می‌گیرد. مائیم و کهنه دلقی….23501950700_a403300f43_b

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

 

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

 

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

 

قاصدك
هان،
ولي … آخر … اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

 

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

 

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند





برای مادر،که غم فراغش امشب هفده ساله شد

18 03 2015

چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳

به همین سادگی، 16 سال از غم فراغ مادر گذشت. لحظات آخر حیاتش را در بخش سی سی یو فراموش نخواهم کرد. با مشکل تنفس مواجه شده بود و با دستانی باز ما را به آغوش خود می‌خواند. آغوشی که کاش نه در آن شب و نه هیچوقت سرد نمی‌شد. اما به اجبار به تقدیر تن دادیم و فردا او را با تلی خاک تنها گذاشتیم. ۷۰ سال هم که از سنمان بگذرد؛ هنوز محتاج نفس مادر هستیم. او با ماست. هرچند با ما نیست…