جملات جگرسوز!

9 04 2008

یک سری جملات زیبای کودکانه: (امیدوارم ساخته بزرگترها نباشد. هر چند همینجوریشم قشنگه)

منبع: بایگانی خودم (نمی‌دانم از کجا به من رسیده!)

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

امی

خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

لاری

خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.

ميگی


خدای عزیز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.

نان

خدای عزیز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟

جين


خدای عزیز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟

لوسی


خدای عزیز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟

آنيتا

خدای عزیز!
آيا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟

نورما


خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟

جان


خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟

نيل

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که «نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟» اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.

دارلا


خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.

جويس


خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.

دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)


خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.

بروس


خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها!

دنی

خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.

تام


خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.

روث


خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.

اليوت


خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.

راب

خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟

مارشا


خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.

با عشق کريس


خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.

با احترام دونا


خدای عزيز!
آدم‌های بد به نوح خنديدند «تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم.

ادی


خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.

دين

خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.

چارلز

خدای عزيز!

هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.

اجين
برگرفته از کتاب نامه های بچه ها به خدا

Advertisements

کارها

Information

13 responses

10 04 2008
کمال

فکر می کنم این بخشی از برنامه های یونیسف بوده. خیلی جالبن من از دوتای اول و اون ادیسون خیلی خوشم اومد.

10 04 2008
عمو هوشنگ

عالی بود.
خیلی قشنگ بود، مخصوصا آخری ……
به نظر منم خدا خیلی قشنگ نقاشی میکنه.

10 04 2008
سالومه شایگان

چه کودکان جاهلي. بجاي بازي با باربي و سوپرمن و اسپايدر من نشستن به اون خدا چرت و پرت تحويل ميدن ! والله ما که بچه بوديم از اين مسخره بازي ها نداشتيم !بد زمونه اي شده…

11 04 2008
علیرضا حسینی

نوع سوال‌ها و نگرش بچه‌ها جالب بود. من فکر می‌کنم واقعاً جملاتی از بچه‌ها بود. یک تصویر هم من دارم >ببینیدش< اگر واقعاً این مطلب، دستوشته‌ی یک بچه باشه، به نظر من جالبه

11 04 2008
مسعود

همه اش جالب بود مثلا:
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.

ولی اون منگنه رو نفهمیدم!!

11 04 2008
Bingala

ki agheltare? ma ya bacheha :-S

12 04 2008
کوچه باغ

عجب بچه های فیلسوفی!

12 04 2008
مرجان

باور میکنی ما آدم بزرگا توی خلوتمون حرفهایی که به خدا میزنیم دست کمی از حرفهای این بچه ها که به خدا گفتن نداره ؟ 🙂 ما همه کودکیم فقط ما آدم بزرگا به خاطر غرورمون میخواییم خودمونو بزرگ جلوه بدیم ولی بچه ها نه 🙂

9 07 2008
شيما

نگرش بچه ها نسبت به خدا قشنگ و صادقانه ست حقيقتي درونش نهفته ست اون چيزي كه مي بينن به زبون ميارن من چند سال پيش توي يه مجله خوندم كه بچه ها در مورد خدا مي گن اونا خيلي قشنگتر و پرمعنا تر بود

22 10 2008
مریم

سلام همش جالب بود
کاش همه ما ادم بزرگا هیچ وقت کودک درونمونو فراموش نکنیم
بچه ها خیلی نازن
فقط باید بهشون نگاه کرد چون بر خلاف تصور همه اونهایی که باید به ما درس زندکی بدن اونها هستند

1 06 2009
نگار

خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.

دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

اين جمله بي نظير بود

11 10 2009
شهرام

توجهتونو به گفتگوی زیر جلب میکنم !

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم… قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم …

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما…

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من … چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه… کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است …

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی …

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

Shahram2017:ID YAHOO

16 10 2009
samira

hoselam nakeshid bekhonm vali khob ba in hame nazar ke dadan fekonam chize khobi bod

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: