پاییز

30 09 2018

یکشنبه هشتم مهر 1397

 

گردن‌کشی‌های دلار، زیبایی پاییز را مغلوب نمی‌کند. یخچال‌ها خالی است؛ قیمت‌ها وحشی شده‌اند؛ سفره‌ها هر روز کوچک‌تر می‌شود؛ پدران، شرمنده و خسته به خانه می‌آیند؛ مادران گهوارۀ زندگی را موزون نمی‌جنبانند؛ خبرها دلهره‌آورند؛ اما… اما هوای پاییز هنوز عاشق‌‌نواز است؛ هنوز هر نفس‌ که در پاییز می‌کشی، جامی از شراب یاد در سینۀ خاطرات می‌ریزد. مرد جوان باشی یا زن پیر، از کوچه‌‌باغ‌های پاییز نمی‌گذری مگر آنکه عاشقانه‌ترین لحظه‌های عمر بر تو می‌بارد. پاییز، صندوق خاطرات است. کاش مادرم زنده بود؛ کاش پدرم زنده بود؛ کاش کودکی‌های من در میان خش‌خش برگ‌ها دوباره دست در دست شیطان می‌گذاشت.

دلار تا هر کجا که می‌خواهد برود. دست او هرگز به سردی دل‌چسب پاییز نمی‌رسد. بنگر که چگونه برگ‌های زرد درختان، رشک سکه‌های زرد است. بگذار کاغذهای بهادار از دست ما بگریزند. ماهور و بیداد و دستان، پیش ما است. مستی شب‌های پاییزی در گوشه‌های بیات جاودانه است؛ پنچره‌ها اشارت‌های هستی را ترجمه می‌کنند؛ گرمی چای تلخ، سوسوی شمع فلسفه را طعم حیرت می‌بخشد. گرمای مهربانی در سردی دلجوی پاییز، چه کم از بادۀ گلرنگ دارد؟
سکه و دلار، شمشیر از رو بسته‌اند. چه باک! ما کرسی گرم و انار خندان داریم. اگر صُراحیِ زمانه خون‌ریز است، یلدا در پیش است. اگر بار زندگی گران است، شاخه‌های گل میخک ارزان است. خسته‌ایم؛ آری؛ اما نه آنقدر که مدهوش رقص دانه‌های برف نشویم. خستگانیم؛ اما زیر باران که ترنم عاشقانه‌ترین سرود آسمان است، می‌رقصیم.
فردا که اسب اجل، مرا به دیاری دیگر برد، دلم برای پاییزهای زمین تنگ می‌شود. (+)





مهر بدون مدرسه

23 09 2018

یکشنبه اول مهر 1397

download

بازهم اول مهر و دل‌تنگی‌های آن. باز خیابانهایی که به لطف خنده‌های کودکان شاد است و می‌خندد. بعد از حدود 50 سال، اولین باری است که دیگر اول مهر برایم مفهوم 50 سال سابق را ندارد. در این 50 سال یا دانش‌آموز بودم، یا دانشجو و یا معلم  و اکنون بازنشسته.

برای دیدن بهتر گذشته، باید از افق فاصله گرفت و بالاتر رفت. این 50 سال در افق بودم و اکنون که این فرصت نصیبم شده تا به گذشته بهتر نگاه کنم، باز هم خودم را سرزنش می‌کنم. چه فرصت‌هایی که از دست رفت. زندگی همین است. باید ساخت و با شرایط کنار آمد.

اکنون در برهه دیگری از زندگی هستم. نه می‌توان برگذشته خرده گرفت و نه می‌توان تعهدی برای ادامه بهتر زندگی داشت. تا بوده همین بوده. تاسف بر گذشته و امید به آینده.





به یاد استادتمام نشدنی موسیقی، شجریان

23 09 2018

یکشنبه اول مهر 1397

96516_970

امروز اول مهر  سال‌روز تولد استاد شجریان است. سال 1319. مشهد. اکنون استاد در بستر بیماری است و این طولانی ترین غیبت وی از زمان حضورش در بین مردم است. جایت خالی است، مرغ خوشخوان الحان …

اما تصنیف فوق العاده مرغ سحر که بارها توسط استاد (ودیگران) خوانده شده، همواره از خود بی خودم می کند. اجرای سال 1384 در سالن وزارت کشور، به مناسبت زلزله بم شیرینی دیگری دارد. بشنویم به یاد استاد و آرزوی سلامتیش.

 





برای عزت‌اله انتظامی، دو چشمی که از شمار چشم‌ها کم شد

17 08 2018

جمعه 26 مرداد 1397

94 سال. پایان عمر. امروز جمعه عزت‌اله انتظامی از میان ما رفت. فیلم‌هایش همه برای ما خاطره‌اند.  گراند سینما، حاجی واشنگتن، ناصرالدین شاه اکتور سینما، پستچی، هامون و… و البته شاهکار سریالیش با کارگردانی علی حاتمی، هزار دستان. حیف شد. بدون تردید جایگزین ندارد. عزت‌مندانه زیست و سر به اصحاب قدرت خم نکرد. خواستند ابزارش کنند. نشد. نتوانستند. در باور مردم ابزار نشد. (+)

از میان صدها پست اینستاگرامی و توییتری و غیره، طبق معمول علیرضا مجیدی ابتکار خوبی به خرج داد و متن سخنان وی در یونسکو را در وبلاگش درج کرد. آنچه در زیر می‌آید، به نقل از علیرضا مجیدی است:

خـدایا مرا یاری کن تا با این کامپیوتر کهنه سالخورده و این نرم‌افزار کاغذی بتوان حرف دلم را بـزنم

«اگر نیت یک ساله دارید گندم بکارید/اگر نیت ده ساله دارید، درخت غـرس کنید/اگر نیت صـد سـاله دارید، آدم تربیت کنید؛ انسان/سینماتوگراف آدم تربیت می‌کند

توی کوچه‌های سنگلج جلو می‌روم، توی محله‌های قدیمی…نصف شب است. سرم را انداخته‌ام پایین. اما چیزی نمی‌بینم. سر هر کوچه یک تیر چراغ بـرق هست. اغلب لامپ ندارند. اگر هم دارند روشنایی ندارند. چیزی دیده نمی‌شود…دلم نمی‌خواهد چیزی را ببینم.

توی یک دنیای دیگر سیر می‌کنم. سر شب روی صحنه «تماشاخانه کشور» بودم؛ کوچه برلن، اول لاله‌زار،۱۳۲۰، جـنگ دوم جـهانی، اولین شبی که پیش پرده خواندم، نوجوان بودم. سالن تابستانی پر از جمعیت بود. از ترس می‌لرزیدم. جلوی سن که رفتم نمی‌توانستم راه بروم. تلوتلو می‌خوردم…اما خواندم…به خدا خواندم…پیش پرده خواندم. خوب هـم خـواندم.

حالا آخر شب است. دارم می‌دوم…تاریک است…نمی‌دانم به کجا می‌روم. توی کوچه پس کوچه‌ها می‌دوم. فرش قرمز زیر پایم است. تا چشم کار می‌کند فرش قرمز است. آرام‌آرام راه مـی‌روم. ایـن‌جا غرق نور است. دو طرف پر از فلیمبردار و عکاس و دوربین‌های تلویزیونی است. عکاس‌ها اشاره می‌کنند بایستیم تا عکس بگیرند، فیلم بگیرند و به تمام دنیا مخابره کند.

«سمفونی چنین گفت زرتشت»…آره، آره دارند راجـع بـه مـا توی بلندگوها حرف می‌زنند.

نمی‌فهم چه می‌گویند، اما اسم‌ها را می‌گویند…سرم دارد گیج می‌رود. نمی‌توانم راه بروم… توی کوچه‌های تنگ و گلی، طرف‌های درخونگاه، طـرفه‌های دبـاغ خـانه، بازار، سبزه میدان، سید نصر الدین، دارم می‌دوم، زمـین مـی‌خورم بلند می‌شوم…

روی صحنه سینمایی در شهر «وزول» فرانسه هستم برای دریافت جایزه افتخاری جشنواره برای یک عمر فعالیت‌های سینمایی…دارم می‌دوم…تـوی خـیابان سـپه، چهار راه حسن‌آباد، خیابان شاهپور، می‌دوم…و حالا در پاریس، خانه فرهنگ‌های جـهان، و در بزرگترین معبد فرهنگی دنیا، یونسکو…تشویق و تجلیل به خاطر یک عمر تلاش، با همهٔ ناملایمات، شکست‌ها و پیروزی‌ها…

مـن از سـنگلج آمـده‌ام…از تئاترهای لاله‌زار شروع کردم. از مردم کشورم نیرو گرفتم و پرورش پیدا کردم. دسـت‌شان را مـی‌بوسم. این بزرگداشت، تجلیل از فرهنگ و هنر و هویت سرزمین من است، نثار همه جوان‌های کشورم.

من عزت‌م…عـزت الله انـتظامی.۸۲ سالم است و تقریبا ۶۵ سال است که نمایش می‌دهم. نمایش‌های تلویزیونی…آه چـه‌قدر تـئاتر بـازی کردم. بیش از چهل فیلم بازی کرده‌ام.انتخاب کرده‌ام، هر کاری را قبول نکرده‌ام…و حالا ایـنجا هـستم…

(عزت‌الله انتظامی درگذشت – بـچه سنگلج…توی یونسکو… متن سخنرانی عزت الله انتظامی در مقر یونسکو)

و این هم یک سکانس دیدنی از فیلم حاجی واشنگتن

روحش شاد.





آغاز بازنشستگی

23 07 2018

دوشنبه اول مرداد 1397

D1736590T13649071(web)(b)

روز هیجان‌انگیزی است. اولین روز بازنشستگی. بخشی از روزنوشت‌های دوروز قبل رو اینجا میارم – بااندکی تلخیص – و دیگر هیچ.

شنبه 30 تیر1397- خبر بسیار مهم و هیجان انگیز امروز صدور و امضای ابلاغ بازنشستگی من بود از اول مرداد با امضای مدیرکل. یک لحظه وا رفتم. البته لحظه‌ای بود و بلافاصله عادی شدم. بیش از 31.5 سال سرکار رفتم و این ابلاغ پایانی بود بر یک آغاز و آغازی بر یک آغاز دیگر. هنوز انرژی کار دارم. حتی بیشتر از قبل. احساس می‌کنم کلی تجربه دارم. روندهای اداری رو آشنا هستم. صحنه­های زیبایی رو در این سالها دیدم و البته نامرادیها هم کم نبوده. خیلی با بزرگی از کنار خیلی از مسائل عبور کردم. حقم در خیلی جاها خورده شد. امیدوارم حق کسی را نخورده باشم. در این 4.5 سال آخر که در اداره بودم، اصلا با کسی دعوا نکردم و سر کسی داد اساسی نکشیدم. خیلی‌ها به من لطف داشتن. بعضی‌ها ازم سوء استفاده کردن. من غرور خاص خودم رو داشتم. در خیلی از موارد از خیلی از استانها و همکاران اداره خودمون جلوتر بودم. درک سریعی از مسئله داشتم. برداشتهای من اکثرا درست بوده. هرچه بود – خوب یا بد، زشت یا زیبا – تمام شد. اما زندگی ادامه داره. سنگین‌تر و رنگین‌تر از قبل. هنوز مسئولیت عظیم خانواده بر دوشمه. هنوز در آغاز پیری هستم و هنوز خیلی‌ کار دارم. تعدادی گلدان در اداره داشتم. اونها و یه تعداد وسایل دیگمو گذاشتم تو ماشین. رفتم دنبال مریم. مریم بو برده بود. شامه‌ش در این چیزا حرف نداره. شب هیجان‌انگیزی در پیش رومه. فردا آخرین روز کاریمه. حالت ملسی دارم. خوب یا بد؟ نمی‌دانم…..

 

پی‌نوشت: معلومه که عکس تزئینیه.





جنگ چهره زنانه ندارد

3 11 2017

جمعه، 12 آبان 1396

 

عشق تو جنگ عرفاً ممنوع بود،

اگه فرمانده می‌فهمید، یکی از اون دو نفرو به یگان دیگه‌ای منتقل می‌کرد،

خیلی راحت اونا رو از هم جدا می‌کردن.

ما از عشق‌مون مراقبت می‌کردیم.

ما قسم‌مون رو شکستیم…

ما عاشق شدیم…

سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ/ جنگ چهره زنانه ندارد

معرفی این کتاب (+)





بیست هزارمین روز تولد

26 09 2017

سه‌شنبه 4 مهر1396

عجیب و واقعی! 20 هزار روز از تولدم میگذره. نمیدونم چی بگم. اصلا مگه مهمه که 10 هزار یا 20 هزار یا هرچی باشه؟  فقط می‌دونم که یعنی خیلی. خیلی وقت داشتم برای خیلی کارها. حیف. کاش هرچی که مونده باشه، بهتر از اون چیزی باشه که تا حالا بوده. راستش این هم خیلی مهم نیست.