مرور یک قرن زندگی در ایران

29 03 2021

سه‌شنبه 10 فروردین 1400

این ویدئو با عنوان مرور یک قرن زندگی در ایران اثری از بهرنگ تنکابنی و محیا فرمانی است که چند روز گذشته و به بهانه تغییر قرن بارها دراینستاگرام دست به دست شد. نمی‌توان صد سال را در دوسال دقیقه و خرده‌ای خلاصه کرد و من شخصا قضاوتی ندارم. ولی به هر حال بعضی از بخش‌ها یادآور خوبی برای خاطرات ماست.

پی نوشت: خود تغییر قرن هم داستانی دارد. خیلی‌ها معتقدند که با شروع سال 1400 وارد قرن جدید شده‌ایم. عده‌ای هم مخالف این عقیده‌اند و معتقدند که برای ورود به قرن جدید باید یک سال دیگر هم صبر کنیم. علیرضا مجیدی در مورد این استدلالها به خوبی در اینجا بحث کرده.

حالا اصلا چه فرقی می‌کند. برای ما مخصوصا. زندگی در گذر است بدون توجه به قرن و سال و روز.





پایان 99

24 03 2021

4‌شنبه 04 فروردین 1400

سال نحس 1399 تمام شد. سالی پر از تنس و نگرانی. چه عزیزانی از بینمان رفتند. کرونا، تحریم، تنش های سیاسی در کشور، بی احترامی‌ها…

ایمایان لیستی از سفرکردگان 99 را در وبلاگ خود آورده:

محمّدرضا شجریان، گلنوش خالقی، نجف دریابندری، محمدعلی کشاورز، نوید افکاری،‌ کامبوزیا پرتوی،‌ جمشید پژویان، فرزانه تأییدی، غلامعباس توسّلی، چنگیز جلیلوند،‌‌ محمد ملکی، مسعود مهرابی،‌ عبّاس جوانمرد، ایرج دبیرسیاقی، کیومرث درمبخش، خسرو سینایی، داوود فیرحی، بدرالزمان قریب، ایرج کابلی، یوسف صانعی، اکبر عالمی، سیروس گرجستانی، بهمن مفید، علی انصاریان، مهرداد میناوند، روح‌الله زم، نصرت‌الله وحدت… (+)

چه لیست سنگین و دلگیری… در سال 1400 غیر از داشتن امید کار دیگری می‌توانیم بکنیم؟؟





محو تماشا

13 02 2021

شنبه 25 بهمن 1399

امروز آهنگ جدید همایون شجریان با عنوان «محو تماشا» منتشر شد. شعری فوق‌العاده از فریدون مشیری، همراهی علی قمصری و آوازی نرم و سوزناک…

با این مطلع:

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی





کاش این روز نبود

31 12 2020

پنج‌شنبه 11 دی 1399

بر  سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

حافظ

دیروز سنگ مزار استاد محمدرضا شجریان 83 روز پس از درگذشت غمبارش در توس نصب شد. همایون شجریان در این مورد نوشته:

 درود به شما مهربانان گرامی.
طراحی سنگ مزار پدر پس از بجا آوردن مراسم هفتم توسط استاد ( بیژن جناب ) آغاز و چندین طرح آماده گردید. سپس با عزیزانِ بزرگوار ( استاد سایه و استاد شفیعی کدکنی ) مشورت انجام گرفت. هر دو بزرگوار با اینجانب هم عقیده بودند تا تنها به اسم پدر و عبارت خاک پای مردم ایران با دست خط خودشان که دنیایی سخن است بسنده شود چرا که نیاز به هیچ شعر و توصیفی برای پدر نیست و نامشان گویای کامل و شفاف همه چیز است. بنابراین از ( استاد امیرخانی )بزرگوار خواهش نمودم تا نام پدر و تاریخهای وفات و تولد ایشان را خوش نویسی بفرمایند. ایشان قبول زحمت فرموده و این درخواست را به انجام رساندند. طرح به مرحله نهایی رسید. سپس جناب بهبودی و مجموعه ایشان که سالیان درازی ست در داخل و خارج از کشور در زمینه سنگ فعالیت دارند، پیشنهاد ساخت سنگ مزار پدر را با خانواده مطرح فرموده و به مردم ایران هدیه کردند.
ایشان و همکارانشان وقت و انرژی زیادی صرف دقت در انجام این مسئولیت نمودند تا همه چیز آن طور شود که در طرح استاد جناب آمده است.
تمام این مراحل بعلاوه توافقاتی که باید با نگاه مثبت تر نهایی میشد به زمان و صبوری نیاز داشت، و شکر ایزد که انجام پذیرفت.
با وجود نگرانی هایی که مجموعه بهبودی از وجود سرما برای نصب سنگ داشتند و دارند به امید خدا در یکی دو روز پیش رو این کار به انجام خواهد رسید.
تصاویر مراحل ساخت تا نصب را در اختیار دوستان در فضای مجازی قرار خواهیم داد تا عزیزانی که علاقه مند هستند به یادگار داشته باشند.
سلامت و برقرار باشید.





58 سال و 8 روز

31 12 2020

پنج‌شنبه 11 دی 1399

این یک عدد است. این سن من است. این منم. خودم.

نمی‌دوانم چه بنویسم. برایم هیچ چیز اهمیت ندارد. حتی خودم.

سهند ایرانمهر در 42 سالگیش نوشته:

امروز ۴۲ ساله می‌شوم. آمده‌ام یک جای الاکلنگ زندگی که اگر یکی دو‌قدم دیگر از ‌ نقطه‌ای میانه که با ۴۰ مشخص شده آن‌سو‌تر بروم، این نیمه رو‌ به زوال، کفه سنگین‌‌تر ماجراست. بد هم‌نیست.
تغییراتش را دوست دارم.

دیگر، اطوار جهان و‌ جوشش آدرنالین، منجیان بشارت دهنده عدالت و آزادی و بهبودجهان، برایم‌ مسخره است. چشم من دیگر برای یافتن آنکه با کلماتش هوش از سرها می‌ربایاند، دودو ‌نمی‌زند. گوشم ‌اما موذیانه دنبال صدای زنجره‌هاست و ‌لامسه‌ام بر تخت پادشاهی تن‌ام نشسته.  مکاشفات آرام با شهود که خلاصه می‌شود در لیسیدن‌های گربه  مادر یا لانه ساختن کلاغ‌های چرک خیابان برایم  مهم‌تر از حل معماهای همیشه معماست.  من اکنون فهمیده‌ام که رستگاری جهان از  رستگاری آدمیانی آغاز می‌شود که به جای گشودن دهان در پشت تریبون‌ها، گوششان را برای سروصدای گنجشک‌ها تیز می‌کنند.  برای حرف زدن‌ نفس کم می‌آورم اما این بهانه‌است،  در ۴۲سالگی کشف میکنی زائدتر از تو ‌در جهان، سخن است.

🔶همیشه فکر میکردم پیش رفتن‌ در دالان عمر یعنی کُندی،  یعنی تعلق بیشتر، حالا اما می‌بینم هرسال سبکترم، شتابان‌تر و آزادتر از تعلق‌هایی که مثل زنجیر سرد،  بر دست و‌ پا داشتم. تطهیر نشده‌ام هنوز، دو ‌سه ‌نکبتی هست که از تن‌ خواهم‌ زدود مهم اما پاهایی است که از عرق و‌ چرم و‌ بند دارند خلاص می‌شوند و برای عشقبازی با شن‌های داغ ثانیه می‌شمرند.

🔸از این ریشخندی که بر خاکبازی آرزوهای تا پیش از این می‌زنم، راضی‌ام

احتمالا درست دریافته‌ام‌  این  را که زندگی برای نتیجه‌گرفتن نیست، برای عبور است و‌ یا شاید کشفی کودکانه به قاعده  صد خطا و ‌آزمون و‌ یک  «آخیش» در میانه‌اش. بارقه‌ای در لحظه و‌ سکوتی تا ابد.

هرسال که می‌گذرد شوق من به این ابد و‌ آن سکوت که‌‌ به تبار مرموز سکوتی بزرگتر می‌پیوندد، بیشتر می‌شود.

🔸من زندگی را اینگونه در هرسال، عاشق‌ترم!

زندگی یک‌‌دم در ظلام، درخشید و‌ رفتن است. دل بریدن‌هایش از دل بستن‌ها، بیشتر طعم‌ رستگاری را می‌چشانند و خندیدن به معیارهای پر طمطراق شکوه کاغذینش، خیلی حال می‌دهد  بخصوص وقتی، چشاندن ریق رحمت به ابنای آدم، قاعده ندارد.

تیک‌تاک زمان اصلا بد نیست و‌ این۴۲ امی ‌اش خیلی هم خوب است. آمدند و‌ جهان راندند و ‌جهان در فیها خالدونشان راند و‌ رفتند و ‌ما هم از پی ایشان. اینکه بفهمی عابری و ‌یکی از  خیل روندگان چیزی لذتبخش‌تر از این است که در ۴۲ سالگی دو‌سال از بعثتت گذشته باشد.  این به‌ حساب نیامدن، این‌ناشناخته بودن، این ثبت نشدن و‌ با این همه وارد ۴۲ سالگی شدن مثل همه ۴۲ ساله‌های گذشته و‌ حال و‌آینده، چیز خوبی است. 🔸خودم‌به این شمعی که فکر میکنم شبیه‌ترین چیز  به زندگی است فوت میکنم و‌به رد دودی که بالا می‌رود تا جزیی دیگر از جهان نامکشوف باشد، بیشتر از تکه‌پاره‌های کیک فکر می‌کنم. این‌ هم ‌شاید از فواید  ورود به ۴۲سالگی باشد.





روز خاص 99.09.09

29 11 2020

یکشنبه 9 آذر 99

امروز در تقویم به خاطر فرم همگن ساختار تاریخش خاص بود. البته من اعتقادی به این موارد ندارم. متاسفانه خیلی از خانواده‌ها سعی می‌کنند فرزندشان در این روز به دنیا بیاید یا ازدواج در این روز باشد. نمی‌دانم. برای خودشان لابد مهمه.

اما درجامعه مصیبت‌زده و غمبار ایرانی مگر همین‌ها موجب دلخوشی باشد.

امروز یکشنبه 99/9/9 است.  محصوریم. مانند تصویر.  ما در قرنطینه کرونایی هستیم. ایران در قرنطینه است. همه جا دلگیر، همه افسرده، مرده‌ها پشته، خبرهای بد فراوان، ترور محسن فخری زاده در روز روشن در وسط تهران، اقتصاد داغان، مسئولین بی‌عرضه، دزدی و فساد فراگیر…. همه و همه در این ام‌القرای اسلامی صورت می‌گیرد. وای اگر از پس امروز بود فردایی…

همسر محترم رسما کرونا دارند و پسر دلبند هم مشکوک به کرونا. از دیشب برف می‌بارد. هیچ وقت بارش برف اینقدر برایم دلگیر نبوده. من در خانه پرستارم. غافل از این که کسی باید از دل خود من پرستاری کند. بگذریم.





می‌بخشیم ولی فراموش نمی‌کنیم

14 11 2020

جمعه 23 آبان 1399

با نابینایی که هرگز مردمکانش از تابش نور تاثر نپذیرفته است، چگونه از رنگها حکایت توان کرد؟
ما، هم از آن دم که آزادی یافتیم، بر آنچه به ما رفت قلم عفو کشیدیم.
-بخشیدن؟
 آری بخشیدیم. اما فراموش کردن، نه! هرگز فراموش نمی کنیم.
(بخشی از رمان جذاب 81940، اثر آلبر شمبون و ترجمه محشر احمد شاملو)





آمدن، زیستن و رفتن در مهر

9 10 2020

پنجشنبه 17 مهر 1399

برای استاد شجریان که اول مهر 1319 زاده شد و امروز – 17 مهر 99 – ما را از نعمت وجودش محروم کرد.

چقدر سخت است نوشتن از اسطوره آواز ایران. 4 سال با سرطان جنگید. هیچگاه  روی از مردم نتافت. نمی‌دانم چه بگویم. واقعا بهت‌زده هستم. اما در میان دریای مطالبی که ازعصر امروز در مورد استاد منتشر شد، مطلب زیر از اینستاگرام سهند ایران مهر به نظرم زیبا بود. عینا در اینجا نقل می‌کنم.

خداحافظ فردوسی آواز


روزگار ما، روزگار رفتن‌ها شده است و شجریان هم امروز رفت. صدای او با ماست، با ما خواهد ماند، اما آنچه این رفتن را تلخ کرده این است که ما بی‌صدایان‌ِ خسته از جور صیاد و گرفتار به دام بلا، صدایی را از دست داده‌‌ایم.
در زمانه‌‌هایی که طرح خاموشی بر طرح لب‌ها بود، حنجره او ترجمان ما بود. در امید و عشق و حزن‌ و تنهایی. او این صدا را تنها به زیور تحریر و‌ لحن و موسیقی نمی‌آراست بلکه هنرش آن بود که آنها را از باغستان به میراث‌ رسیده این‌ ملت می‌چید، از سرشاخه‌های درختانی که سعدی و ‌حافظ و مولانا و ‌عطار و بزرگانی دیگر، کاشته بودند. وقتی این صدا از آن میراث فراموش شده به ما پراکندگانِ پریشان احوال ‌می‌رسید یادمان می‌انداخت که در این‌ دامگه‌ تنها نیفتاده‌ایم، این‌ زخم‌ها، تاول تطاول‌ها و آبله‌ی ‌پاها، همه و همه بر اندام تاریخ  این مملکت، ناسور و‌تجربه شده است و جز عشق، جز صلای دوباره همه خصلت‌های انسانیِ این‌تمدن و ‌فرهنگ و‌ تقلا برای خواندن بلبل و خلاصی از زغن، چاره‌ای نیست. او بود که شعری را از بوستان می‌چید که یادمان می‌انداخت آنچه غنچه روح ما را از غارت تازیان و مغولان و تتاران تاکنون نگاه داشته و خواهد داشت جز خرد و‌عشق نخواهد بود.

شجریان، عظمت و‌ هویت تاریخی ما را به موسیقی و‌ صدا روایت کرد. فردوسی، احیاگر زبان و ‌فرهنگ ایران زمین بود. سهروردی فردوسی فلسفه و شجریان، فردوسی موسیقی‌ و ‌صدای ‌مملکت و‌ فرهنگی بود که هجمه صداهای گوشخراش و مضمون‌های بیگانه با روح و‌ درد این ملت را یک تنه از جان می‌شست و تنها او بود که به جای همه ما می‌خواند:
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست
رفتن او درد دیگری را هم بر جان‌مان نشاند. جان ایرانی یا مشحون از دغدغه آسمان است یا لبریز از ابتلائات زمین و یا هردوی اینها، شجریان با ربنایش، بازتاب لحظات آسمانی ما در رنگ و‌ لعاب کاشی‌های آبی و خلود و حیانی ایمان‌های هراسان از تاراج بود. شجریان با «مرغ سحر» التیام زخم همه تن‌های فراموش شده در سرداب استبداد و مرداب خفقان بود. شجریان با « شب، سکوت، کویر» راوی همه از دست‌دادن‌های غریبانه‌ای بود که جز بیکرانه کویر و ‌ستاره آسمان را محرم نمی‌یافت. او صدای دلنشین همه صامت مصوت‌های به‌تحریر نیامده ایرانیِ ناتوان از روایت و ناگزیر از خموشی بود. وقتی او می‌رود، یک‌تن نمی‌رود، همه این‌ها که گفتم می‌رود. گذشته انگار دیگر گلوی‌مان را می‌فشارد که بگوید همه آن خاطرات، نه‌تنها رفته است که دیگر مرورشان نیز صامت است.
خداحافظ آخرین راوی اصالت میراثی که بوی نیشابور و‌شیراز و‌ بلخ‌ ‌می‌داد. خداحافظ خالق آهنگین و ‌داودی درد و‌عشق‌ و ‌تنهایی. خداحافظ تنها اشارت عرشی و ملکوتی بر زمینِ گوشخراش از نکبت و‌ بلا. خداحافظ  صدای نوجوانی ما بر سفره افطار، محرم ما در عاشقی‌ها، سنگ‌صبور ما در تلخی‌ها و همراه ما در تقلای آزادی و ‌مرهم‌ جگر ما در دود درفش داغ ظلم‌ها. خداحافظ  استاد.

و این هم پیام همیشه خواندنی جلال‌الدین کزازی به همین مناسبت:

 خُنیا به سوگ می‌نشیند؛ آواز، با درد و دریغ دمساز، می‌موید؛ چنگ، درمانده و دلتنگ، گیسو می‌پریشد؛ تار، زار، می‌گرید؛ نی، جانگزای و جگرسوز، می‌نالد؛ تنبک، دمادم، از غم بر سر می‌کوبد؛ چرا؟ زیرا بزرگمرد آواز ایران، استاد محمدرضا شجریان؛ این خرمخوی‌ترین خُنیایی – که یادش گرامی باد! به مینوی برین شتافته است تا از این پس بهشتیان را، با گلبانگ پهلوی و مینُوِی خویش، بیافساید (=افسون کند) و دل از آنان برباید و دری از هنرِ جانپرور، بر رویشان، بگشاید.(+)





سکوت و‌صوت نابجای جامعه منحط

30 08 2020

 یکشنبه 9 شهریور 99 – عاشورا

عنوان نقاشی: عرش-بر-زمین-افتاد اثر: حسن روح الامین

در حج قطره خون پشه ای بر احرامی یکی از اهل کوفه افتاده بود، چون بر عبدالله بن عُمر وارد شد از او پرسید که آیا خون افتاده بر احرامی‌ام پاک است یا نجس؟ عبدالله گفت: از شما اهل کوفه در شگفتم، پارسال خون حسین بن علی را بر خاک ریختند و امثال تو سکوت کردید و حالا از من می پرسی که احرامی ات با این خون نجس است یا پاک؟!

📌ابن اثیر، علی بن ابی الکریم، الکامل فی التاریخ، بیروت،‌دار صادر، ۱۳۸۶ ه‍.ق(+)





امید

4 07 2020

شنبه 14 تیر 1399

          نه بسته‌ام به کس دل                        نه بسته کس به من دل

20200503_181215