توقعات، بجا یا نابجا؟

دوشنبه، 17 بهمن 1390

خب به سلامتی امتحانات دانشجویان هم که تموم شده و ترم دوم هم آغاز شده. من به دلیل شغلی که دارم، بخشی از تدریس چندواحد درسی را در یکی از موسسات آموزش عالی بر عهده دارم. (چه معرفی جامعی!)

بالشخصه از دوران کودکی قائم به هیچکس نبوده‌ام و در هیچ کاری منت‌کشی نمی‌کنم. خدا را شکر می‌کنم که هیچگاه در هیچ مقطعی مشکل درسی نداشته‌ام. تاکنون تقلب نکرده‌ام و از این کار متنفرم وهمواره دوست یا آشنایی که دنبال تقلب بوده مورد شماتت من بوده است.

 

exam2

شاید بدتر از آن دنبال استاد یا معلم رفتن برای نمره را کسر شان می‌دانم. اما قضیه مار و پونه برای من در حال تکرار است. حال که در موضع تدریس قرار دارم، بدبختانه تمام ناخواستنی‌های مربوط به امتحانات در حال تکرار است.

از بی‌سوادی و بی‌علاقگی دانشجویان اگر بگذرم – که اگر جنبه‌های عمومی قضیه و مسئولیت سردمداران جامعه را کنار بگذاریم، بقیه قابل توجیه و گذشت نیست ـ بدبختانه التماس برای نمره و گریه و زاری تمامی ندارد. من نمی‌دانم کی می‌خواهیم به حق خودمان قانع شویم. همه این کار را زرنگی می‌دانند که طرف با اصرار از معلم یا استاد نمره بگیرد. به نظر من این نوعی اجحاف در حق آنانی است که نه زبان گویا دارند نه مخاطب شنوا.

در طول امتحانات و بعد از امتحانات مکررا تلفن همراه من و امثال من زنگ می‌خورد و دانشجو پس از گریه و زاری در خواست نمره دارد. خودش هم می‌داند که حداقل در مورد من اصرارش بیهوده است ولی وظیفه ناشناسی را تا آن حد ادامه می‌دهد که در مقابل در منزل منتظر می‌ماند و دوباره همان داستان. من نیز در همین جامعه زندگی می‌کنم. من هم مشکلاتی مانند بقیه دارم و…. همه چیز قابل درک است. فقط می‌ماند این که چرا باید این همه اصرار بی‌مورد صورت بگیرد که هم وقت خود فرد از بین برود و هم اعصاب مخاطب به هم بریزد؟ چرا به حق خود قانع نیستیم؟ تا کی؟

پ.ن. من جامعه شناس و رفتارشناس نیستم. من هم مثل بقیه مشکلات جامعه را می‌بینم و درد می‌کشم.