همین امروز اتفاق افتاد. 21 فروردین 88:
مرد بیش از هشتاد سال سن داشت. بازنشسته. دارای فرزندانی از جنس پسر و دختر. همسرش نیز تقریبا همسنش. یه ذره اینور یا اونور. همه بچهها ازدواج کردند و آنان دارای نوههای متعدد شدند. زنش مریض شد. پنج سال در بستر خوابید. پرستار اصلیش شوهرش بود با آن زانوی دردناک و راه رفتنی که بیشتر حالت سکندری خوردن داشت. زن یکدفعه ساعت سه شب هوس کباب می کرد و شوهر صبورانه در همان ساعت بساط کباب را فراهم میکرد. دخترشان نیز البته زحمت زیادی کشید. دو ماه قبل زن مرد را ترک کرد و رفت. یعنی مرد. بچهها از اینور و اونور پیدایشان شد. گریهای برای زنی که زحمت زیادی برایشان کشید. همه چیز تمام شد. همه رفتند سر خانه و زندگیشان. مرد ماند و خاطرات سالها همراهی همسرش. فرزندانش به نوبت به او سر می زدند و شبها پیشش میماندند. چه ماندنی؟ مگر نوبتی هم میشود پرستاری کرد؟
عید آمد. نوعید همسرش بود. حالتش به خوبی بی قراریش را نشان میداد. ناگهان دیروز گفتند: خودش هم در بیمارستان بستری و فوت کرد.! باور کردنی نبود. خوش طینت، خوشقلب و خوشمشرب. با حافظه قوی و سینه ای پر از خاطره. رفت و به همسرش پیوست.
به همسرش علاقه فراوان داشت و بیتردید او اکنون در پیش همسر خود در عالمی دیگر است.
پ.ن. اینها که گفتم داستان نبود. کاملا واقعی و ایشان از بستگان من بودند.
پ.ن. تصویر بیربط نیست. خودم تهیه کردهام. منتها مال چند وقت قبل بود. دنبال فرصت بودم برای استفاده از تصویر.


روح شون شاد، خوش به حالشون، من ابدا از 50 رد نشم … سکته ایی چیزی کارمون رو خواهد ساخت …
کاش زودتر به عشقمون برسیم تا بیشتر پیشش باشیم
(از دیدن قبر یه جوریم میشه، حس میکنم نوبت منم میشه ولی دارم وقت کم میارم)
پاسخ: خدا نکنه. انشالله اقلا 25برابر الانتان عمر کنید. یعنی 100سال!
زندگی همینه دیگه. غمت نباشه
آه… خوش به حالشون، که بازم پیش همن…
بیا یه ختمی چیزی اینجا بذاریم، این عمو هوشنگ برسه به عشق جانش، آمین…
زندگی کاش به زیبایی پیوستن دوباره این دو به هم بود، کاش هنوز هم عشق واقعی و دوست داشتن وجود داشت، از نظر من نیست، این چیزا مال همون قدیما بود و بس، حالا همه چیز هوسی و زودگذر شده… دوست دارم جوابتو یعنی نظرتو بدونم… پایین همین کامنت برام بنویس…دوست دارم…
پاسخ: موافقم با شما کاملا. اصلا هدف اصلی من از نوشتن این پست بیان همین مطلب بود. از آن عشقهای قدیمی فقط در داستانها میتوان سراغ گرفت. البته این نمونه ما هم بیشباهت به داستان نبود. عشقی وصفناپذیر به هم داشتند.
روحش شاد…
چه عکسی…
هیچ وقت از دیدن این مناظر خوشم نیومده!
پاسخ: میدونی موقعی که این عکسو میگرفتم، یاد سری کاری در خط تولید کارخانهها افتادم. همشون دارن قران میخونن!
روحش شاد باشه ، در واقع همون روزی که همسرش مرد دیگه این مرد هم مرده بود …
ناراحت نباش.
عجب .. همه یه روز میمیریم. ولی امیدوارم زودتر از کسایی که دوسشون داریم بمیریم
عشق هم عشقای قدیم ها!
اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را
به دل هرگز نمیکردم خیال آشنایی را
باز هم خوش به حالش که بیشتر از این دوری رو تحمل نکرد. روحشان شاد…
نمي دونم آدما كه پير مي شن ،اونقد بهم دلبسته مي شن ، عادت كردن بهم يا يا عاشق همن ؟
خدایش بیامرزد ، این دوست داشتن کمتر این روزها پیدا می شود.
کجاهایی، بیا ، یه پست باحال بذار، حال کنم، که حالم خرابه…
این مطلب واقعا ناراحت کننده بود، خوب نوشتی و من رو تحت تاثیر قرار دادی…
انشالله که روحشان شاد باشه
من خودم همیشه آرزو کردم که زودتر از عزیزانم از این دنیا برم